تبليغاتX
در وطن خویش غریب
 

در دادگاهی محاکمه میشویم بی آنکه تفهیم اتهام شویم!

به راستی ما تاوان کدام خطای نکرده مان را پس میدهیم؟؟؟!!!

 


 

پ ن۱:آنقدر بی دلیل محکوم  آن حاکم قدٌار شده ام که دیگر تلاشی برای دفاع و اثبات بیگناهی نمیکنم!
حس زندانی محکوم به اعدامی را دارم که خودش میداند خطایی نکرده و بیگناه است اما آنقدر خسته ست که حتی تقاضای فرجام خواهی هم نمیکند و تسلیم آن حاکمی میشود ک حتی یکبار هم صدایش را نشنید!فقط منتظر است تا همه چیز تمام شود!همین!

پ ن۲:این روزها بیشتر از هر زمانی بیدلیل سردم میشود!راستشو بخوای سردم نمیشه،"سگ لرزه میگیرم!"

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:5 توسط درونگرا |



چــه بــســیــار "حــســیــن" های مــظــلــومـی کــه نــاشــنــاس مــانــد'ند'('یـم')!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 14:57 توسط درونگرا |

 

بعضی وقتا اونقد آدم بیخود و بی جهت آشفتس که تنها علاجش آهنگ "خـــــان بـاجـــی" نامجوه تا بخونه و بخونه و بـــازم بخونه و با پریشون گوییاش بهش بفهمونه که زندگی چقـــــــــــد چرته!!!

 

 

پ ن:این آهنگ، عجیب، بَتونه ی چاله چوله های حس و حال این روزامه! 

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 0:9 توسط درونگرا |

 

میخام با خودم روراست باشم!

ببین ما هر چه قدرم که نق بزنیم و از حال و روز و وضعیتمون بنالیم و خودمونو تنها ببینیم ولی بازم بعضی وقتا اگه یه جو انصاف واسمون مونده باشه میبینیم که تو همه ی این شرایط و زمان ها که ما تو عالم غم آلود(گاها تخیلی) خودمون سیر میکردیم،بودن کسایی که همه ی این تلخی ها و بی حالی ها و اخلاقِ حال بهم زنمونو تحمل کردن و هیچ وقت مارو تنها نذاشتن و به پامون که نشستن هیچ،بلکه ما رو" دوست داشتن" و یه دنیا علاقه نثارمون کردن!

کسایی که نه تنها این شرایطی که حتی واسه خودمونم تهوع آور بود (چه برسه برا اونا!!!) رو تحمل کردن و غصه مونو خوردن حتی اخمم نکردن ،بلکه مث یه کوه پشت مون وایسادن و جای اینکه بی تفاوت از کنارمون رد شن و برن دنبال زندگی خودشون،وایسادن تا بار سنگین ما رو هم به دوش بکشن؛و ما چه بی انصاف بودیم که سرمونو کرده بودیم تو لاک خودمونو و جواب این همه محبت و انسانیت اونا رو با بی توجهی و یا گاها بداخلاقی و اخم و تَخم دادیم و اونا رو از خودمون روندیم و باز اونا ما رو ول نکردن و برن!

هر چه قدرم که من این حرفا رو بزنم،بازم به اندازه یه سر سوزنم جبران محبتای بی دریغ هیچ کدومتونو نمیکنه!فقط میتونم بگم: واقعااااا دم همتون گرم!تک تکتون!به خصوص تویی که خودت میدونی چقد منو شرمنده کردی!

دست تک تکتونو میبوسم!

 

پ ن: این پست یه مخاطبم خیلی "خاص" هم داره که من واقعا نمیتونم با این حرفام از خجالتش در بیام و حق مطلبو ادا کنم!خودشم میدونه!چی میتونم بگم...؟؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 3:45 توسط درونگرا |


من صبح كه از خواب پا می شم دلم مي خواد كسی نباشه باهام حرف بزنه؛ می خوام از خونه كه می رم بيرون، كسی منتظر نباشه تا برگردم؛ دل كسی تنگ نشه واسم؛ كسی منو نخواد؛ می خوام تنها باشم ....
 
می خوام تنها باشم!!!





پ ن:این را چه خوش گفت ترانه در کنعان!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:56 توسط درونگرا |

 

عده ای ،دوست پســــــرِ کسانی هستند که دوست دختـــــــرشان نیستند!!!

که در این صورت یا پسر به زور می خواهد به خود بقبولاند که آن شخص دوست دخترش است و مال اوست و یا این که آن دختر او را دوست پسر خود میداند بی آن که برایش دوست دختر باشد!

که در هر دوحالت این پسر است که بعد از مدتی دچار سرخوردگی و احساس منفی نسبت به آن دختر می شود و احساس می کند که بازیچه بوده و احساساتش مورد سوءاستفاده قرار گرفته است!!!

 

پ ن: بیشتر منظورم روی مورد اول بود و دوستان خودم...!!!

+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 0:27 توسط درونگرا |

 

دور شدن از عـــــــــــــوام به همان میزان خطرنـــــــــــاک است که نزدیک شدن به آنها !!!

 

پ ن:این پست پی نوشت احتیاج ندارد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 18:38 توسط درونگرا |

 

در نگاه خیل زوجها، فــرزند،فــرزند نیست؛ فِــرِند است!"موچوال" فِــرِندی اجباری، "صــرفا" برای تداوم و استحکام یک رابطه ی زناشویی آنــفِــرِند!!!

 

پ.ن:چتیه ناب!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 14:40 توسط درونگرا |

حتی آن زن مطلّقه هم ندانست که پشت سیلی آن شوهر مُـفَـنگی اش چه "مردانـــــگی" ای پنهان بود!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 23:30 توسط درونگرا |

نسلی هستیم که مهمترین حرفهای زندگی خود را نگفته ایم ،"تایپ" کرده ایم!!!



(فیس بوک)

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 0:55 توسط درونگرا |

امان از آن

 "زعفرانیه"ی تنت
"کامرانیه" ی لبانت
"عشرت آباد"نگاهت
"سعادت آباد" آغوشت
"لاله زار" دامانت
"حصارک" مژگانت
و صد امان و صدها امان از
"دربند" گیسوانت!
آه از آن دربند گیسوانت!
که منم آن دربند گیسوانت!
((محبوس در حصارک مژگانت!))
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 3:52 توسط درونگرا |

لحظه ی تحویل سال هم آمد و رفت؛ با آن حس و حال عجیبش که تلفیق دلهره و شادی ، نگرانی و امید و فکر و... است و هیچ کدام نیست!!!


پ ن:انصافا که مخوف لحظه ایست این تحویل سال!

شاید این ترس سال قبل،از قبض روح شدنش است که این لحظه را می لرزاند!این است آخرین دست و پا زدن یک سال در حال مرگـ  در واپسین لحظه ی زندگیـ !

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 2:10 توسط درونگرا |

"تقدیم به تو که میخوانیَش و ميكِشيَِِم!"

    {و من هیچ تو را نمیشناسم!}

         ...

آرزویم همه آن بود که لااقل سیگار تو باشم!

لب بر لبان تو باشم!

جان بر لبان تو باشم!

  جان بر لب رسیده ی تو باشم!

  تا بمکی جانم از لبانم!

  تا بمکم شهد از جام لعل لبانت! دزدکی!

...

کام در کام تو نهم

       تا کامت دهم و کامت ستانم ((مضاعف!))

تا تو بمکی مرا!

   بخشکانی مرا!

      آتش کشی مرا!

        خاکستر سازی مرا!

 

و من هیچ آخ نگویم !/

 

تا جانم بمکی و آرام گیری!

تا جانم بمکی  و خلاصم کنی!

 

و من هیچ آخ نگویم!/

 

آرزویم آن بود که دود سیگار تو باشم!

در کام تو باشم!

  در نای تو باشم!

در دمت باشم

و در بازدمت، نه!!!

تا جان گیرم در دمت

و باز پس دهمش در بازدمت

تا تو جان گیری

 

و من هیچ آخ نگویم!/

 

کاش که من سیگار تو بودم!

تا تو مرا معتاد می شدی

تا تو مرا معتاد می کردی!

   تا که آتش زنی مرا

   و گرم کنم تو را!

   تا خلاص کنی مرا

   و آرام کنم تو را!

 

و من هیچ آخ نگویم!/

 

کاش که من سیگار تو بودم

غرق در میان انگشتان تو بودم

تا مایه ی ژست تو بودم

لم داده در گوشه ی جیب تو بودم

معلق در گوشه ی لبان تو- پشت گوش افتاده ی تو بودم!

تا تو مرا آتش کشی  به هر زمان که بخواهی!

  ((بی هیچ بهانه!))

تا خاکستر شوم

نیست شوم

  ((تنها به یک بهانه!))

و آن گاه که خلاصم کردی

پوزه و چانه ام را به خاک کشی

له کنی چونه ام را

در میان عاج کفشانت

خاک کنی مرا زیر پاشنه ی تیز کفشانت

 

و من هیچ آخ نگویم!/

 

کاش که من سیگار تو بودم!

کاش!

کاش...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 0:33 توسط درونگرا |

ای کاش که ایدئولوژی ها نیز قادر به توارث می بودند!

توارث اما از نوع معکوسش!(از فرزندان به پدران و مادران)

شاید این طور می شد جلوی عدم تطابق آرمان و افکار این نسل متفاوت و "دگرخواه" با سلایق و نظرات والدینشان را گرفت!

شاید این توارث می توانست مانع سرخوردگی و انزوای این نسل و عواقب ناشی از آن شود!

شاید که با این کار انگشتان اشاره ی ما و والدینمان به سمت یک چیز مشترک نشانه میرفت!

به سمت یک آرمان مشترک!یک درد مشترک!یک جامعه نگری مشترک!

...

ای کاش هیچ مادری فرزند نسل سومیش را منحرف نمی دانست و برای سر به راه شدنش دعا نمیکرد!

شاید که با این توارث دیگر فریاد مشاجره ی هیچ دختری با مادرش بر سر آرایشش از هیچ خانه ای به گوش نمیرسید!

ویا شاید بهتر باشد بگوییم که کاش این توارت معکوس وجود داشت تا بار سنگین متقاعد کردن والدین را از روی شانه های نحیف این نسل بر می داشت.

شاید که دیگر ما همگی به یک چیز می خندیدیم!

از یک صحنه غمناک می شدیم!

به یک چیز مشترک فکر می کردیم!

مخلص کلام:دغدغه هامان یکی بود!!!

شاید این کار درد محافظه کاری و سکون خواهی والدین را درمان میکرد.

ای کاش این حس "خود روشن فکر پنداری" ما نسل سه و نیمی ها به آن ها نیز سرایت میکرد!!!

??

پ ن:ای کاش آن ها خود را عوام نمی پنداشتند!

ای کاش عوام می مرد!!!

+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 0:0 توسط درونگرا |